تبليغاتX
وقتی توبیای
سلام خوبین ؟

 

فاتحان به راهی که برمی‌گزینند مؤمنند

سخت و ناهموار، شاید

و به چشم دیگران، بی‌سرانجام و ناگوار.

 فاتحان واژه‌ی صبر را می‌شناسند

آنها می‌دانند که ارزش هر چیز به عمری است

که در آن صرف می‌کنی

 فاتحان

پیروزمندان، فاتحان لحظه‌هایند

و شکوه زندگی را در کام فرصت‌ها می‌جویند بسان همه‌ی دیگر آدمیان

آری از شکست می‌هراسند،

اما عنان خویش به وحشت نمی‌سپارند.

فاتحان هرگز به نام نومیدی

پای خویش واپس نمی‌کشند

و چون توسن زندگی به سرکشی لجام بگسلد،

تا که رام نگردد

به قرار ننشینند.

 فاتحان مفهوم شگفت انعطاف را خوب می‌دانند

و خوب می‌دانند که پیوسته راهی دیگر هست،

و جانشان همواره آمیخته‌ی این شوق است

به آزمون تمامی راه‌های زندگی.

 فاتحان می‌دانند که پا بر قله‌های تکامل ندارند.

در آیینه‌ی صداقت به حرمت، ضعف خود را

نظاره می‌کنند

و آن‌گاه با تمام نیروی خویش، گام‌های تعالی را

استحکام می‌بخشند.

 فاتحان به زمین می‌افتند اما بر زمین نمی‌مانند

و در امتداد صعود بلند خویش، جان‌سخت و پر توان

معنای ناخوش سقوط را منکوب می‌کنند.

 فاتحان می‌دانند که نه سرنوشت، شرنگ تلخ شکست

به کامشان می‌ریزد

و نه بخت، جام پیروزی در کفشان می‌نهد.

 فاتحان همیشه گناه خطاهای خویش را بر دوش می‌گیرند؛

در اندیشه‌های خویش، سازندگی را جستجو می‌کنند

و در دل هر چیز، دست به سوی خوبی‌ها می‌گشایند.

و دستانشان ایجاز بهار است که به یمنش

زردترین ساقه‌ها بارور شوند و به گل نشینند.

 فاتحان به راهی که برمی‌گزینند مؤمنند

سخت و ناهموار، شاید

و به چشم دیگران، بی‌سرانجام و ناگوار.

 فاتحان واژه‌ی صبر را می‌شناسند

آنها می‌دانند که ارزش هر چیز به عمری است

که در آن صرف می‌کنی
نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
علیرضا افتخاری بهانه است

سال 84 وقتی یه مردی که غرب وشرق اون رو نمی شناختن  وارد گود شدو گفت که می خواد رییس جهمور بشه  هیچ کس فکر نمی کرد (_نه بوش , نه اوباما نه گروند برون, نه پوتین نه.... نمی دونستن که این مرد توسط مردم ایران انتخاب می شه علا رغم همه حرفاهایی که مخالفان ایران  می زدن   وانتخابات ریاست جمهوری را فرمابشی می دونستن  اون سال احمدی نژاد در مقابل مرد بزرگ سیاست کشورمون _آیت الله  هاشمی رفسنجانی (مرد بحران )_ برنده این گود شد .من آیت الله رفسنجانی را یک مرد بزرگ می دونم  اون صاحب تفسیر راهنماست این  مرد بزرگ زمانی که هیچ  یک  ازما  نسل امروز یا  نمی دونیم تو زندون ساواک رنج ها کشیده اون رنج های زیادی رو تحمل کرده ایت الله رفسنجانی این عزیز بزرگ که برای ما  یه  سرمایه  محسوب می شه یک مرد ارزشیه  وباید اون رو ستود اما اینکه انتخابات ریاست جمهوری 84 انتخاب نشد  بحث جداییه ولی ایشون مرد بزرگیه وسالهای سال من وکشورم بوجود این مرد بزرگ افتخار می کنیم .غرب در انتخابات سال 84شایعه پراکنی می کنه  که آیت الله رفسنجانی از پیش انتخاب شده است ونیازی به برگزاری انتخابات نیست واگر برگزار بشه صوریه اینقدر نشست و تحلیل وتفسیرکردو پشت هم از طریق رسانه مخالف علیه انتخابات ایران گفت وگفت تا اینکه سرانجام انتخابات 3 تیر 84آب پاکی رو دست مخالفان ریخت واقای محمود احمدی نژاد انتخاب شد  انصافا این سالها خیلی تلاش کرد .ما چقدر قدر دونستیم ما چطور به رییس جمهوری که این همه اهل تلا ش بود کمک کردیم تا بار سنگین رو نا بدوش نکشه ما اصلا کمک نکردیم هرجا جامون تنگ شد بدو بیرا بهش گفتیم اونا جاهم که  خیلی کار کرد گفتیم وظیفه ش ثروت مملکت زیر دستشه  مگه دولت های دیگه پول مملکت دستشون نبود پس چرا کاری نکردند؟ اوج قدر دانی ما ازاحمدی نژاد توی شرکتمون تو جنبش (به اصطلا ح  سبز) معلوم شد . دل آدم اینجا می سوزه که کشورهای غربی رییس جمهور شون به فساد اخلاقی متهم می شه روابط نامشروع اونا مثل کلینتون . برلوسکنی.سارکوزی علنی ثابت می شه فساد اخلاقی دارن اما مردمش همچنان دوستش دارن وبهش بد نمی گن .اما امان از ما . درهر صورت احمدی نژاد برای کشورمون خیلی زحمت کشید خیلی تلاش کرد اگر کسی انکار کنه وجدان نداره . خوشبختانه پیروز رقابتی نابرابر شد میر حسین موسوی که به سابقه مبارزاتی ودولتی افتخار می کرد .وکلی هم از حمایت برادر عزیز اوبامابرخودار بود با اختلاف زیاد رای میدان را واگذار کرد که برای خودش وطرفداراش سنگین بود اون افتضاح را به بار آوردن . حالا همین ادمای زخم خورده به هربهونه ای می خوان تقاص این شکست رو بگیرن ,که اقای علیرضا افتخاری بهونه شد تو دست این آدمای مزخرف  .دختر وپسر اقای افتخاری چه گناهی کردن که باید صدای  اعتراض این استاد آواز توی 8:30در بیاید آقا چشم ندارید ببینید رییس جمهور 70میلیونی این جور طرفدار هم داره .حرفای زیادی برا گفتن هست ولی بهتره که  گفته نشه . راستی بنظرشما اگر جبار باغچه بان بدونه خاطراتش دست کاری شده ناراحت نمی شه امشب وقتی به بچه خواهرم املا ء می گفتم متوجه شدم قسمتی که  مربوط به  دعوای باباشه که سرکشیدن نقاشی دعواش می کنه حذف شده  .

الان هم که احمدی نژاد تو لبنانه .

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
سلام  نمی دونم چقدر حوصله دارید اما اگه بخونید بد نیست

تولد زن دایی نگین بود دایی انصافا خرج کرده بود . هنوز مهمونا نیومده بودن  زن دایی سرگرم صحبت کردن به گوشی بد کلی اخماش توهم رفته بود .نمی دونم چراولی کلی بهم رفته بنظر می رسید. دایی هم میز رو آماده می کرد . خونواده عمه زن دایی از راه رسیدن . بعد از چاق سلامتی  عمه  خانم علت گرفتگی زن دایی رو پرسید . دایی درحالی که سینی شربت رو جلو من گرفته بود گفت "عمه خانم مژگان ومهدی  دارن از هم جدا می شن . عمه خانم  که از تعجب شوکه شده بود . گفت: نه اینا که هنوز عروسی نکردن .مگه اینا لیلی ومجنون نبودن . همه توسکوت رفتن .دایی اروم  کنارم نشست  . زن دایی گفت: من مژگان رو می شناسم  اون دختری نبود که به این زودی جا خالی کنه مطمئنم  مقصر مهدی . دایی گفت: بابا پروند شون رو مطالعه کردم هردو به یه اندازه مقصرن هردو جوونن وخام  اولش  مهدی کلی وعده و وعید داده  حالا توش گیر کرده .زن دایی بی معطلی گفت: مشکل مژگان بی صداقتی مهدی بهتر بود با کسی که قرار بود شریک زندگیش بشه بهتر از این رفتار کنه   عمه وشوهر عمه خانم هردو م استاد دانشگاه بودن وهم روان پزشک . صادق پسرشون هم حضورداشت با خنده گفت : بی وفایی از دختراس تا بدونن طرف خیلی دوستشون داره تازه ادا شون شروع می شه .این خانمم یکی از اونا . ظاهرا این دو زوج که نقل مجلس شده بودن دانشجوی عمه خانم بودن . شوهر عمه که تا حالا ساکت بود روبه ما کردو گفت: خانما در طول تاریخ با بی وفایی مردا ساختن الان هم خانما دارن انتقام تاریخی می گیرن . دایی موافق نبود. من نطقم بازشدو گفتم تجربه هیچ کس بویژه  در این مورد خاص نمی تونه به کسی کمک کنه آداما با تجربه شخصی که توزندگی بدست میارن استاد زندگی می شن . زن دایی یه کف مرتبت به افتخارم زد .خجالت کشیدم کلی ادعا م می شه با کلی مسئول مصاحبه کردم اما خارج از حیطه کاریم خیلی نمی جوشم به قول مامان تا نپرسن جواب نمی دم . اما اینجا نمی شد ساکت باشم عمه خانم و زن دایی طرف من درآومدن دایی از صادق پرسید چرا فکر می کنی خانما بی وفا هستن  .با خنده گفت :خودم تجربه نکردم وقتی با دوستام درد و دل می کردیم متفق القول  این رو می گفتن . دایی گفت: نه صادق جان این نیست . خداوند طبیعت زن ومرد رو یکسان نیافریده این دومخلوق  نیازها وخواسته هاشون مثل هم نیست خواسته دارن اما یکسان نیست . وقتی یه پسری به دختری علاقمند می شه - قدیم نقش پدرومادر پررنگ بود و پسر به اونا می گفت و توی مراسم خواستگاری همه چی معلوم می شد - اما امروز به هزاردلیل جوونا  وقتی دختری رو می بینن که با سطحی ترین واولین معیاراونا که زیبایی ظاهره ( که  به غریزه  جنس مذکر بر می گرده ) خودشون جلو می رن با هرطرفندی شماره همرا ه دختره رو  پیدا می کنن  ورابطه رو برقرار می کنن  وقبل  از  ازدواج یه دوستی اتفاق می افته بی خبر از خونواده قرارو مدار می ذارن دختر که ذ ا تش اینطوری که دنبال کسی هست که یه عمر کنارش زندگی کنه وقتی با اشنایی متوجه می شه  این پسر اون معیار و فاکتورهای اصلی را نداره  کم کم عقب می کشه و به محض اینکه خواستگار بهتری براش پیدا بشه جواب مثبت می ده این بی وفایی نیست اون دختر هم یه انسان وبرای زندگیش حق انتخاب داره اینا پسرا نمی دونن خانوما خیلی باهوشن . اون  دختر که حالا پسره  یه کم آسون بدستش آورده وموقعیت ازدواج هم نداره به چشم یک دوست  دختر بهش نگاه می کنه  نمی تونه خودش رو توی حصار پسره که کارش به هوس بازی شبیهه تا عشق و زندگی  محصور کنه  اون می فهمه اگه خودش رو بموقعه از این گرداب که پسره براش درست کرده نکشه بیرون   بدبخت می شه واگرهم زندگی شکل بگیره این عشق  علاقه بی دوومه به همین دلیل پسره رو ترک می کنه حقش هم همینه اسم این بی وفایی نیست این هوش وذکاوت دخترس . صادق فقط ساکت گوش می کرد منم محو حرفای دایی بودم .  زن دایی گفت : عکسش  هم ممکنه اتفاق بیفته وپسره این کارو بکنه تودلم می گم که دراون صورت باید پسره رو دار زد . عمه خانم  متعجب از سخنرانی دایی گفت البته شما وکیلین  وخیلی از  این پروندها دستون میاد ولی  قبول کنید جوونا خودشون مقصرن این شکستای عشقی این انزوا وافسردگی همه نتیجه خود رای دخترو پسراست .  شوهر عمه می گه البته باید به دختر خانمها حق داد مردا تنوع طلبند وکمتر پیش میاد پابند دختری بشن یکی از دختر مورد علاقشون پیدابشه که بهشون توجه کنه واز این دخترا زیباتر باشه اولی فراموش می شه .اما دخترا توی اشنای به پسری که مورد علاقشون باشه خیلی عشق می ورزن  ووقتی پسره اون روترک کنه مثل یه زخم تا اخر عمر رو دلشون میمونه اما مردا زود فراموش می کنن . درهمین حال زنگ در به صدادراومد رشته صحبت ازهم پاره شد صادق که درحال جواب دادن مسج بود صداش کردم . کسی حواسش به ما نبود رفتم نزدیک وگفتم : دخترخانما همه باوفا هستن درواقعه همه خوبن بد توشون استثناست  که اون هم فکرکنم گیر دوستای شما اوفتادن که البته حقشونه . صادق از لحن حرفام خوشش نیومد برام مهم نبود باید می دونست دل پاک دخترا رو این جور ادمای احمق شکستن حالا هم انتظار وفا دارن . منو ببخشید اگه تند رفتم اما باورکنید دخترا خیلی معصومن تا وقتی کسی دل  اونا را نشکسته باشه وقتی شکست واون لعنتی هم رفته باشه خدا می دونه سر این معصوم بی گناه چه بلائی میاد. آخه غرورش لک دارشده چیز کمی نیست  راستی قرار شد مهدی ومژگان یه جلسه با اونا صحبت کنن.
نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |

 سلام

چند وقتی که کشورهای عضو اتحادیه اروپا  به خاطر افزایش تورم با بحران اقتصادی مواجه شدن ومردم  هرزگاهی به خیابان می ریزن واعتراض می کنن  باید به مردم حق داد اتحادیه اروپا از مخ های اقتصادی تشکیل شده و می تونن بحران های اقتصادی را پیش بینی کنن  پس چرا این بحران رو پیش بینی نکردن

حقیقت جایی دیگست همه ما  ماجرای  11سپتامبر رو یادمونه دروغ بزرگی که بوش گفت : احمقا باورکردن

اون راحت توپ رو انداخت تو زمین مسلمونا و خودش راحت نشست و بازی را تماشاکرد  تا به امروز که به  قران سوزی تر ی جونز رسید. اونروز جهان براحتی فریب خورد .  ماجرای بحران اقتصادی اروپا هم دست کمی از این ماجرا نداره وقتی آمریکا می خواست به عراق حمله  کنه چند سال دنبال بهانه گشت تا اینکه یه اویزه  دستش اومد اونم تلاش صدام  برای ساخت بمب  اتمی .  رئیس جمهورآمریکا بوش   ( مردان رئیس جمهور)نشست و فکرکرد  با دولت های اتحادیه اروپا قراردادبست و کلی قرارو مدار گذاشت که توی لشکر کشی  به عراق کمکم کنید نصف نفت ما ل شماها نصفش مال من بعدهم بهوشون گفت  تو این  لشکر کشی من باید سهم بیشتری داشته باشم چون کاسه کوزه آخر سر قرار ه سرمن بشکنه در عوض شماها پاک پاک می مونید وبه شما می گن صلح طلب ولی من باید مرگ برآمریکاهارو تحمل کنم  - کی بود که ندونه  این شیطان  می خواست قدرت نفوذش را به رخ بکشه - درعوض اگه همراهیم نکنید  من وداداش انگلیس دوتایی  باهم می ریم و همه چیز مال خودمون میشه  وشما باید دور ما خط بکشید چون  دیگه کمکمتون نمی کنیم  بلاخره دولت مردان اتحادیه اروپا گول خوردن بهمین راحتی . گفتن کاچی بهتر از هیچی . همراه آمریکا شدن کلی تجهیزات و ادوات جنگی که زمانی  برای روز مبادا  از خود آمریکا خریده بودن وکلی سرباز فلک زده بدبخت رو  راهی عراق کردن  از اون ماجرا 9سال می گذره  . آمریکا هرچی نفت عراق رو می بره و ذخیره می کنه .  دولت مردان اتحادیه اروپا منتطرن نوبت سهم اونا برسه مردم که خبرندارن  پس تحمل هم ندارن مدام سروصدا می کنن چون نمی دون این بحران اقتصادی از کجا سردرآورده

آمریکا پیروز این میز قماره ودولت مردان اتحادیه اروپا  بازنده .جرات هم ندارن اعتراف کنن . چون می ترسن آمریکا به وعدش عمل نکنه ودست اونا هوا بمونه هرچند که با اون فضا حت مردن صدام   تیر غیبی بود که سالها  آرزوی  مادران , پدران و فرزندان شهید ایران بود

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
سلام خوبین

امیدوارم هیچ وقت به درد سختی دچار نشین وهیچوقت هوس نکنید برای درمان درد پیش مدعیان طب سنتی برید که کلاهتون پس معرکه ست یه چند وقتی بود دست دردو پادرد به سراغم اومده بود اولش فکر کردم خستگی کاره اما یواش یواش بهم ثابت شد که نه بابا یه مرض اساسیه کهیر وگاهی مواقع حساسیت پوستی راستی راستی پوستم رو کنده بود به هزارسایت پزشکی سرزدم هزارنوع مقاله خونودم اما هیچ کدوم رهگشا نبود نه اینکه بخوام از طریق این مطالب دردم ودرمون کنم که هدفم اطلاع بیشتر از بیماریم بود

چشمتون روز بد نبینه  .  بعد از آزمایش خون معلوم شد روماتیسمه می خواستم از ناراحتی بترکم دکتر بهم گفت پرهیز غذایی نامناسب دمار خونت رو درآورده وهرچی می خوری چون سیستم ایمنی بدنت بهم ریخته اون رو میکروب فرض می کنه چون ایمنوگلبولین خونت دچار مشکل شده خاطرم اومد  به خاطر مشکل  کبدوقتی پیش  یه دکتر گیاهی رفتم بهم گفت تخم مرغ نخور مگر تازه باشه وپیاز هم نخورم  سرخ کردنی هرگز و بادمجان هم ابدا  من تا پیش از اعلائم روماتیسم  نمی دونستم حساسیت یعنی چی ولی با خوردن خربزه تا صبح از شدت دردو خارش پوست نتونستم  بخوابم  فرادش رفتم دکتر یه امپول کرتون ویه بسته 40تایی  قرص لوراتادین و100تاهم قرص آهن بهم داد اینا برا حساسیتم بود حجم خونم کم شده بود خیلی درد می کشیدم درد استخون هم رفتم دکتر بهتر شد ه شکر خدا دکتر معتقد بود باید از فشار کارم کم کنم چون استرس واضطراب براروماتیسم مضره وقتی شغلم رو پرسید گفت بی معطلی از کارت استعفا بده بیچارت می کنه خبرنگارا زود میمیرن  راستش اولش همین تصمیم رو داشتم بعد با خودم فکر کردم عمر دست خداست  به کارم ادامه دادم راستش من نمی تونم این حرفه رو کنار بذارم که اگه بزارم کنار میمیرم  اما خیلی مثل گذ شته جوش نمی زنم  . این همه حرف زدم که بگم فقط پیش دکترای معتبربرین .توی سایت تبیان درباره مزایای حجامت می خوندم که نوشته بود خون های که حاوی سموم هستند بین دوکتف تجمع می کنن وهرماه باید حجامت کنیم واین خون سیاه که پشتمون تجمع می شه بیرون بیاریم این حرف اصلا علمی نیست سیستم گردش خون ما رو  خداوند جوری طراحی که سموم از طریق کبد وکلیه دفع می شه که ازوفتی فست فودا درست شدن کبد وکلیه ها بیشتر دچار مشکل می شن   علم پزشکی کشکی بوجود نیومده  تا حلا هزاران جسد در دانشگاههای پزشکی  دنیا تشریح سشده پس چرا به این لخته خون که با حجامت بیرون می یاد برنخوردن  به نظرم در این باره باید  بشتر تحقیق بشه  منو ببخشید که اظهار نظرکردم اینا شخصی بود  شما هم  بهتره خودتون تحقیق کنید .

تنت به تاز طبیبان نیاز مند مباد    وجود عزیزت آزرده گزند نباد

 

 

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
سلاممممممممم

دیشب جای دوستان خالی جشن عروسی دوستم بود سبک جشن سنتی بود برایم جالب بود چون بعد از مدتها حنا بندان رو می دیدم

به قول بعضیا میز شام از این سر شهر تا اون سر شهر وسعت داشت .  همینطوری  حس همنوع دوستی بهم دست داد خواستم کمی به میزبان  کمک کرده باشم اصلا باورم نمی شد سرم داشت سوت می کشید یه دنیا  کیسه های پلاستیکی پرشده بود از غذاهای نیم خورده میهمانان. من اساسا به نظر خودم وخیلییا  دنیا بچشمم نمی یاد اما دیشب از این همه حیف ومیل غذا ناراحت شدم واقعا راهی وجود نداره توی جشن ها این همه غذا  حیف ومیل نشه واقعا چه راهی وجودداره  ؟ راستی چرا ما خودمون رو موظف می دونیم این همه مهمون دعوت کنیم واین همه ریخت پاش کنیم اخه بابا دنیا فقط برای مانیست .چرا اینقدر خود خواهیم .خدا می دونه توی مراسما وجشنی های  که ما ایرانی ها دوست داریم پرسرو صدا باشه چقدر اصراف صورت می گیره هنوز هیچ حساب و کتابی نشده به نظر من یه رقم نجومی به دست میاد به قول خانم نظر آهاری ما ادما هیچ وقت دانش اموزای خوبی برادنیا نیستیم  

   خانم عرفان نظر آهاری چندتا اثر داره که خیلی قابل توجهم قرارگرفته تسلط این نویسنده به واژها  ونوع نگاه متفاوت اون به هرچیز باعث شده آ ثار زیبایی خلق کنه مثل گفتگوی ز لیخا با داستان ,  مناظره دختر هابیل وپسر نوح ,گفتگوی آرش وبه افریدداستان زمین  وحوا .... 2تا شعر از یکی از کتاباش انتخاب کردم  باشه که خوشتون بیاد   

بامن تماس بگیر خدا یا

هروز شیطان لعنتی

 خط های ذهن مرا اشغال می کند

 هی با شمارهای زنگ می زند

 آن وقت من اشتباه می کنم واو

با اشتباهای دلم حال می کند

دیروز

 یک فرشته به من می گفت :

 توگوشی دل خودرا بدگذاشتی

 آن وقت که خدا به تو زنگ  می زد

 آخرچرا برنداشتی

  یادش بخیر

آن روزها مکالمه با خورشید

 دفترچه های کوچک ذهنم را

سرشار خاطره می کرد

 امروز پاره است

 آن سیم ها که دلم را تا آسمان

 مخابره می کرد

 اما بامن تماس بگیر خدا

 حتی هزار بار

وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را

 روی پیام گیر دلم بگذار

 

 روی تخته سیاه جهان

زنگ خورد

 وناظم آمد سرصف

توی سربرنامه صبحگاهی

روبه خورشید گفت :

 بازهم دفتر مشق دیروز خط خورد

وکتاب شب پیش را ماه باخودش برد

آی خورشید

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس

 زیر این گنبد گردوکوروکبود

 آدمی زاد هرگز دانش آموز خوبی نبود

 

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
سلامی چو بوی خوش آشنایی

 ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم لایحه هدفمندی یارانه ها  , بی حوصلگی , کارو مشغله اجازه نمی ده وبلاگ رو بروز کنم شما ببخشید همه چی درست می شه . 

مطالب وخبرهای سفر اقای احمدی نژاد به نیوروک رو می خوندم سردبیر (بگم خدا چکارش کنه )9شب زنگ زده  ازم مطلب خواست  ذهنم پاک فقل کرده بود  نمی دونستم از چی بنویسم  غاطی کرده بودم اساسی  انگار قلم از دستم فرار می کرد اولین باری بود که این احساس رو تجربه می کردم .  توی اتاق قدم می زدم؛ اما انگارهمه چیز از ذهنم پریده بود .  توی همون حال وهوا مبینی زنگ زد کلی از بخت واقبالش شکایت کردو نالید معتقد یک نخبه ناشناخته است . یه کم بهش حق می دم دانجشوی ارشده  که  خیلی هم سربه زیره کار پیدا نمی کنه  .از فرار مغزها حرف می زد معتقد بود چون پارتی نداره سرگردان مونده حرفی نداشتم بزنم . تصمیم گرفتم در همین باره بنویسم خرسند از این موضوع به سرعت 4صحفه ورد رو تایپ کردم .  شدیدا تشنه بودم از اتاقم بیرون اومدم احسا س خوبی داشتم  مهدی وعرفان (بچه های خواهرم ) سرگرم بازی شطرنج بودند .به طرف آشپزخانه رفتم  یه لیوان آب خنک برداشتم واومدم بیرون  کنار عرفان نشستم وزیرش رفته بود داشت می باخت می خواستم کمکش کنم مهدی سرش پایین  حواسش به صحفه شطرنج بود  با یک حرکت با اسب به عرفان کیش داد . نا گان سرش رو بالا کرد یه نگاهی به اتاق من انداخت بعد به آشپزخانه .هنوز گنگ بودم هنوز نمی دونستم چی حواس مهدی رو پرت کرده . بلند شد اول به  طرف آشپزخانه  رفت وبعد اتاق من ..... با خونسردی تمام  دوباره به سراغ بازی برگشت  .  وقتی که نشست کمی اخم توصورتش پیدا بود هنوز محو اون بودم که سرش رو بلا گرفت و درحالی که سعی داشت بی ادبی نکنه گفت  : می دونستی یه پا آمریکایی  . می دونستی خود اسراییلی . از تعجب کم مانده بود دوشاخ سرم سبز بشه  .  پرسیدم این حرفا یعنی چی نمی دونم چی می گی . جوابی نداد .دست خودم نبود لجم گرفته بود .کمی بلند گفتم می شه بگی چکار کردم فکر می کردم حس ششم داره ومی دونه تو مقاله  فرار مغزها  چی نوشم .اصلا برام باور کردنی نبود . درمقابل اصرارم کوتاه اومدو با همون لهجه شیرین یزدی گفت :  رفتی آشپزخونه دستتو  شستی آب برداشتی شیر نیمه باز گذاشتی .کارت با سیتم تموم ده روشن گذاشتی .برق اتاق هم که باشی یا نباشی همیشه روشنه .نمی فهمیدم این کارای من چه ربطی به اسرائیل وامریکا داره . مثل هرشب  رحیمی یکی بچه های تازه کرد بهم زنگ زد تا دست بسر کردن رحمیی 35دقیقه طول کشید  . هنوز منتظر توضیح مهدی بودم . حق بااون بود  صرفه جویی نکردن وحیف ومیل  کردن نابع انژری خودمون دست کمی از دشمنی با کشورمون نداره مهدی معتقد بود اگر امریکا و اسراییل  مارا تدید می کنن امثال من رو دررور با  عدم رعایت الگوی مصرف مستقیما با کشورمون  می جنگیم . سعی کردم خودم رو تو جیح کنم که قانع هم نشد . کلی تعجب کردم یه پسر 12ساله اینقدر باهوشه .  واقعا من اسراییلم من واقعا امریکام   .شنیدید می گن سوسک بشی اما مایه نشی واقعا راست می گن  .امشب  من پیش این دو خیلی ضایع شد م خیلی . تصمیم گرفتم موضوع مقاله رو عوض کنم ودرباره صرفه جویی بنویسم .

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |

 سلا م به دوستان دیر آپمی کنم خبر نمی دم ببخشید

 درد نام دیگر من است                                                                        

 دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

 

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 به روح قیصرامین پور دورودباد

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |
 خداگفت:

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي

 داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله

 بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت

كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم 

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |

سلام سعی می کنم آروم باشم امانمی شه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

 

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

         در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

 

            باغ صد خاطره خندید

 

                                               عطر صد خاطره پیچید

 

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

                              ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

                                     تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

                      شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دلداده به آواز شباهنگ

 

             یادم آید تو به من گفتی :

 

از این عشق حذز کن!

 

                         لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

                                                   آب آیینه عشق گذران است

 

                                                تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

      باش فردا که دلت باد گران است!

 

           تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

 با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم . نتوانم

 

                          روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

                                                چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

 تو به من سنگ زدی

 

            من نه رمیدم نه گسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

                           تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

 حذر از عشق؟ ندانم  . نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

                                                                           مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

 

اشک در چشم تو لرزید

 

                  ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

                                          پای در دامن اندوه کشیم

 

                                                                                 نگسستم نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

                                   نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

 

 

 

بی تو اما

 

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم......

نوشته شده توسط روزنامه نگار در ساعت | لینک ثابت |